تبليغاتX
*تنها بهونه ي من نازنين*

*تنها بهونه ي من نازنين*

تنها بهونه ي من نازنينم

ميخوام ببينمش......

بازم من برگشتم آخه به غير از اينجا من جايي ديگه رو ندارم

كه حرف دلم رو بگم.........


امشب خيلي دلتنگ بودم كه مجبور شدم سه تا قرص آرام بخش بخورم 

و چندتا نخ سيگار هم بكشم گفتم شايد يه خرده آروم بشم.


آخه عزيزم هم امشب سردرد شديدي داشت كه الان ميگه خوب شده

ولي فكر كنم كه به خاطر اينكه من خيالم راحت بشه اينو گفت.


من بايد همين فردا يا پس فردا ببينمش به هر قيمتي كه شده حتي اگه بشه برم خونشون

و پاي همه چيزش هم وايسادم.


سر شب زنگ زد البته سر شب كه نه ولي با صداش يه خرده آروم گرفتم 

ولي بازم الان خيلي دلتنگم............


اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  خودت كمكم كن آخه تا كي؟


دارم ميميرم به خدا ديگه دارم دق ميكنم...

امروز فقط صبحانه خوردم يه خرده و ديگه هيچي از گلوم پايين نميره

خلاصه اينكه من بايد ببينمش درست و حسابي و اينقدر ببوسمش كه

تلافي اين يه هفته رو به جا بيارم...


آخ كه گفتم يه هفته...................


آخه ما كه يه روز هم دوري همو تحمل نميكرديم الان يه هفته ست كه

همديگرو بغل نكرديم و همو نبوسيديم.........


اي خدا پس كي تموم ميشه آخه دو ماه خيلي زياده.......


من ميخوام فردا ببينمش همين...........


من كه گريه نميكردم امروز دلم طاقت نياورد و نشستم يه آهنگي كه مال هردومونه رو گذاشتم

و يه دل سير گريه كردم...


فقط نيم ساعت منو آروم كرد اين گريه ولي بازم اين دلم بهونشو ميگيره...


بايد ببينمش همين فردا فقط همين

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:49  توسط *تك پسر*  | 

..........................

بازم سلام.............


بازم من از سر دلتنگي اومدم و به اينجا پناه آوردم....


هر روز از دلتنگي ميومدم اينجا ولي امروز هم دلتنگي هم نگراني آخه نميدونم

كجاست چندتا sms هم واسش فرستادم ولي جواب نداد.


بهش گفتم بيا ياهو بازم نيومد نميدونم والا كجاست الان مامان هم اينجاست

و نميتونم بهش بزنگم خدايا تو بگو چيكار كنم.


شماها كه مياييد اين وبلاگو ميبينيد بگيد من بايد چيكار كنم

ديگه دارم دق ميكنم صبرم تموم شده.


..................................................................

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:37  توسط *تك پسر*  | 

دلم تنگه شديد........

بازم سلام..............


منم همش دارم ميام اينجا و از دلتنگيم ميگم آخه چيز ديگه ي

ندارم كه بگم واقعا حرف دلمه كه ميام و ميگم..........


حالا نميدونم بايد چيكار كنم دلم واسش يه ذره شده و دارم دق ميكنم


امشب با وجود اينكه دوتا قرص آرام بخش خوردم ولي بازم تاثيري نداشت اين دلم راضي

نميشه همش بهونشو ميگيره...


تلفني هم راضي نميشم تو نت هم كه بدتر فقط ميخوام نازنينم كنارم باشه

و فقط اينو ميخوام...

اگه تا چندروز آينده نتونستيم همو ببينيم من يه كاري دست خودم ميدم

ديگه داره صبرم تموم ميشه خدايا خودت كمكم كن............


من ديگه برم بخوابم سرم شديدا داره درد ميكنه.


تا بعد....................


يا علي.........................................

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:47  توسط *تك پسر*  | 

دلم واسش يه ذره شده.........

سلام به نازنينم و همه كسهايي كه ميانو بازديد ميكنن...


دلم واسش يه ذره شده آخه چند روزه نبوسيدمش

امروز هم كه رفتم ببينمش ولي زياد نديدمش اونم 

از پشت سر ولي دلم راضي نشد...


اي خدايا دلمو آروم كن ديگه...........


تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين دل صاحب مردمون فقط و فقط نازنينو ميخواد.


بهش قول دادم ديگه آرامبخش نخورم والا نميدونم چيكار كنم آخه آرامبخش يه خرده

آرومم ميكنه ولي نه به اندازه لحظه ي ديدار ولي بازم بهتر از اينه كه دلم اينجور باشه.


نميدونم والا....


نميدونم بايد چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 بهش گفتم امشب ميخوام بيام ببينمت ولي زنگ نزد كه برم...................


خدايا اين دلمو يه كاريش كن تا فكر احمقانه ي نزده به سرم يه كاري كن....


خدايا فقط خودتو خودت..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:33  توسط *تك پسر*  | 

نازنينم نيست............

نازنينم نميدونم كجاست هروقت من بيدارم اون خوابه

هر وقت اون بيداره من خوابم هروقت من ميام نت

اون نيست هروقت اون مياد من نيستم.........


آخه واسه چي اينجوري شد خدايا يهو همه چي عوض شد

همين الان بهش sms دادم ولي مثل اينكه خوابه كه جواب نداد.

حالا خدا كنه كه درست و حسابي بخوابه آخه چندروزه درست

نخوابيده.

اي خدا بهش يه آرامشي بده تا راحت بخوابه و از خواب نپره.

خداياااااااااااااااااااااااااااا كمكمون كن فقط تو ميتوني..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:6  توسط *تك پسر*  | 

ميميرم...........

اي خدا كمكم كن ديگه دارم از دلتنگي ميميرم..................


نميدونم اين دل من چشه آخه داره همش بهونه نازنينو ميگيره

به خدا ديگه داره گريم ميگيره نميدونم بايد اين دلمو چه جوري راضي كنم.

قرآن ميخونم اثري نداره نماز ميخونم بازم اثري نداره فقط و فقط داره بهونه

نازنينو ميگيره......................


اي خدا من نازنينمو فقط از تو ميخوام اونم زود زود آخه ديگه طاقتم تموم شده........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:50  توسط *تك پسر*  | 

روز پر خواب

ساعت يازده كه نازنينم رفت من رفتم يه دوش گرفتم نهار خوردم

و نمازمو هم خوندم و بعد نشستم بازي استقلال تهران رو تماشا كنم

كه بين دو نيمه خوابم برد يعني تقريبا ساعت چهار عصر خوابم برد

و امروز ساعت ساعت شش صبح بيدار شدم.

ولي عجب خوابيدم چهارده ساعت همشو تلافي كردم. 

كه همين الان هم بايد برم واسه كارهاي معافيم.

من ديگه برم فعلا...

يا علي..................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:43  توسط *تك پسر*  | 

شبي كه هيچگاه از خاطرم نميره...

هنوز سر شب بود كه بعد از يه روز به هم ريختگي اعصاب

از دست مامانم قرار شد مامان بره بيرون.

و من هم بلافاصله به نازنينم زنگ زدم و اونم قرار شد مامان كه رفت بياد پيشم.

ساعت هشت شد مامان رفت و نازنينم هم اومد.

مامانم اينا زود برگشتن از بيرون حالا من مونده بودم كه نازنينم چه جوري بره بيرون

و قرار شد اونا كه خوابيدن بره.

ولي بازم دلمون نيومد همديگرو رها كنيم آخه بعد از چندروز به هم رسيده بوديم.

ساعت يك بود كه گفت ميرم خونه و باز منصرفش كردم كه بمونه

و موند و تا دير وقت بيدار بوديم كه كنار هم خوابيديم كه ميشه گفت خوابمون برد.

و يه اتفاق بد واسمون افتاد نازنينم يه سر درد بدي گريبانگيرش شد 

و تا چند ساعت به خودش ميپيچيد از درد منم هيچ كاري از دستم بر نميومد

و به خاطر اين موضوع خيلي عذاب وجدان داشتم.

خلاصه به هر سختي كه بود نازنينم خوابش برد و منم كه ديدم اون خوابيد

منم كنارش آروم خوابيدم و صبح زود بيدار شديم و باز شروع كرديم به بوسيدن همديگه

نميدونم چيه ولي ما خيلي همديگرو ميبوسيم ولي باز عطشمون به 

جاي كم شدن زيادتر ميشه خدايا هميشه ما رو نسبت به هم اينجور نگه دار.

و تقريبا ساعت يازده ظهر بود كه ديگه نازنين رفت و من باز تنها شدم.

تا بعد...

يا علي...............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:39  توسط *تك پسر*  | 

دلم گرفته...

بازم سلام................

امروز نميدونم اين مامانم چشه؟

هنوز نرفته بيرون كه منو نازنينم همو ببينيم.

به خدا دلم واسش يه ذره شده دارم ميميرم از دلتنگي...

حالا بايد برم يه كلكي سوار كنم كه مامانم از خونه بره بيرون اي خدا كمكم كن

اگه امروز نبينمش دق ميكنما...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 15:27  توسط *تك پسر*  | 

دلتنگم.........

امروز قرار بود من ونازنينم همو ببينيم اما امروز مامان

از خونه نرفت بيرون.(گريه)

دارم از دلتنگي دق ميكنم آخه سه روزه نازنينمو نديدم دلم آروم و قرار نداره.

واسش sms فرستادم كه ببينم ظهر ميتونه بياد ولي جواب نداد

مثل اينكه خوشكلم هنوز خوابه.

منم صبح زود پا شدم كه به خودم برسم كه عزيزم داره مياد

ولي حيف كه امروز صبح بد ضد حال خورديم.

منم برم يه خرده بخوابم كه خوابم مياد شديد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:41  توسط *تك پسر*  |