ميخوام ببينمش......
كه حرف دلم رو بگم.........
امشب خيلي دلتنگ بودم كه مجبور شدم سه تا قرص آرام بخش بخورم
و چندتا نخ سيگار هم بكشم گفتم شايد يه خرده آروم بشم.
آخه عزيزم هم امشب سردرد شديدي داشت كه الان ميگه خوب شده
ولي فكر كنم كه به خاطر اينكه من خيالم راحت بشه اينو گفت.
من بايد همين فردا يا پس فردا ببينمش به هر قيمتي كه شده حتي اگه بشه برم خونشون
و پاي همه چيزش هم وايسادم.
سر شب زنگ زد البته سر شب كه نه ولي با صداش يه خرده آروم گرفتم
ولي بازم الان خيلي دلتنگم............
اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خودت كمكم كن آخه تا كي؟
دارم ميميرم به خدا ديگه دارم دق ميكنم...
امروز فقط صبحانه خوردم يه خرده و ديگه هيچي از گلوم پايين نميره
خلاصه اينكه من بايد ببينمش درست و حسابي و اينقدر ببوسمش كه
تلافي اين يه هفته رو به جا بيارم...
آخ كه گفتم يه هفته...................
آخه ما كه يه روز هم دوري همو تحمل نميكرديم الان يه هفته ست كه
همديگرو بغل نكرديم و همو نبوسيديم.........
اي خدا پس كي تموم ميشه آخه دو ماه خيلي زياده.......
من ميخوام فردا ببينمش همين...........
من كه گريه نميكردم امروز دلم طاقت نياورد و نشستم يه آهنگي كه مال هردومونه رو گذاشتم
و يه دل سير گريه كردم...
فقط نيم ساعت منو آروم كرد اين گريه ولي بازم اين دلم بهونشو ميگيره...
بايد ببينمش همين فردا فقط همين